سید محمد طه هاشمی سید محمد طه هاشمی ، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

ستاره آسمون زندگی ما

خداحافظي با سال 1391 و مروري بر آن

سال 91 گل پسری اومد تو زندگیمون، و زندگیمون رو زیبا و زیباتر کرد.وخداوند به ما فرشته‌ای بخشید که بوی بهشت را می‌داد و من رو لبریز کرداز عشق؛از عشقی که هیچ گاه نمی‌توان مانندش را یافت خدایا شکرت و هزاران بار شکرت. سلام پسر نازم سال 91 برای من خیلی سال خوبی بود آخه خدای خوب و مهربون یه پسر ناز و خوشگل به من هدیه داد، یه سال خوب و به یاد موندنی تا آخر عمر منو بابایی. خدایا شکرت به خاطر همه نعمت‌های خوب و قشنگی که به ما دادی،امیدوارم سال 1392 هم یه سال خوب، پر برکت، پر از عشق، محبت، صلح و دوستی برای همه آدم‌های دنیا باشه و ما هم بتونیم خوب و خوش به زندگیمون ادامه بدیم البته در کنار پسر نازنازی‌مون. ...
6 مهر 1392

اولين عيد گل پسرم

سلام پسر قشنگم قربونت برم امسال اولين بهاري هست كه در كنارمون هستي و عيد و بهار و كل زندگيمون رو زيباتر كردي امسال با وجود تو بهترين عيد من و بابايي بود. جونم برات بگه قند عسل كه من و شما و بابا يك روز مونده به سال تحويل رفتيم آمل خونه عزيز جون و سال تحويل اونجا بوديم البته توي راه شما يه كوچولو اذيت كردي. بعد هم كه توي عيد حسابي بهت خوش گذشت چون همش مي‌رفتي عيد ديدني و همه بغلت مي‌كردن شما هم كه عاشق بغل كردني. فقط يه ذره مامان اذيت شد. زندگي ماماني 11 فروردين هم 9 ماهه شدي عزيزم؛‌و كارهايي كه الان انجام مي‌دي: سر سري، دست دسي، كلاغ پر و لي لي حوضك رو هم به صورت حرفه‌اي انجام مي‌دي شازده كوچولوي من ...
6 مهر 1392

ديد و بازديد نوروز 1392 محمد طه

سلام پسر عزيزم امسال اولين بهار و اولين نوروزي بود كه شما تو بغل ما بودي امسال سال تحويل رفتیم آمل خونه عزيز جون و سال تحويل كنار اونا بوديم. بعد هم كه كلي رفتي عيد ديدني و خيلي هم به شما خوش  گذشت وروجك من چون همش تو بغل بودي بعداز كلي مهموني رفتن روز 5 عيد برگشتيم تهران چون بابا رضا بايد مي رفت اداره. و چون مامان زهره اينا هم مشهد بودن من و شما تا ظهر كه بابايي بياد توي خونه تنها بوديم و كلي هم استفاده كرديم. بعد از اون يكشنبه 11/1/92 به اتفاق دوست بابايي رفتيم اصفهان اونجا هم خيلي خوش گذشت هم به شما هم به ما هر چند كه موندن طولاني مدت توي ماشين اذيتت مي كرد و شما هم من رو اذيت مي كردي ولي در كل خوب بود و خوش گذشت تاريخ 14/...
6 مهر 1392

مريضي قند عسل همراه با 10 ماهگي

سلام پسر عزيزم مي‌دونم كه خيلي تأخير داشتم ولي خودت مي‌دوني كه حسابي درگيرت بودم نازنينم. هفته پيش تاريخ10/2/92 برابر با ده ماهگيت وقتي از اداره اومدم خونه ديديم حسابي تب كردي و بي‌حال و بي قراري خيلي ترسيديم رفتيم دكتر تبت 40 درجه بود قشنگم با وجود استفاده از داروهات تا 3 روز تبت قطع نشد و مجبور شديم بريم بيمارستان خلاصه چهار روزي ما رو در گير دكتر و بيمارستان كردي بعد از چهار روز هم تمام بدنت و صورت ماهت پر از دونه‌هاي قرمز رنگ شد كه شبيه سرخك بود كه دكتر گفت به خاطر فصل بهار هستش بعد هم خد ا رو شكر بهتر شدي ولي اشتهاي زيادي به غذا خوردن نداشتي منم يك هفته‌اي مرخصي گرفتم و كنارت موندم. ولي حال خودم بدتر بوداز بس ك...
6 مهر 1392

خورشید زندگیم یازده ماهگیت مبارک

ستاره كوچك زندگي من، نهايت سعي خود را كرده‌ام كه در طول عمر ١١ماه و 9 روزه‌ات، تمام عشق و علاقه و محبت خود را نثارت كنم. برايت ايمني محيط و امنيت عاطفي ايجاد نمايم و تو نيز با گلباران خنده‌هاي دلنشينت،چه خوب خستگي اين دوره رااز تن مادر بيرون مي‌كني. با پيشرفت‌هاي رشدي و تكاملي خودت هر لحظه مرا بيشتر تشويق مي‌كني تا با نگاهي عميقتر و مطالعاتي دقيقتر براي پرورش و شكوفايي تو تلاش كنم. گل اميدم؛ با نشاط، سلامت و هوشيار باش كه اين بهترين و زيباترين هديه تو به من خواهد بود. يازده ماهگيت مبارك عزيز دلم ديگه رسماً‌ دو رقمي شدي گل پسرم ...
6 مهر 1392

آرایشگاه رفتن آقا محمد طه

سلام پسرم، عزیز و مهربون من، بالاخره توي يازده ماهگيت برای اولین بار من و شما و بابا؛ با هم رفتیم آرایشگاه مردونه كه از قضا اونجا چند تا مرغ عشق بود توي قفس، شما هم كه عاشق جوجو هستي  مثل یه پسر ماه، ساکت و آروم نشستی تا آقاي آرايشگر موهاتو اصلاح كنه ولي آخراش چون ديگه خسته شده بودي يه كمي گريه كردي و مي خواستي بياي بغل من. قربون اون شكل ماهت بشم ميوه‌ي دلم كه بعد از اصلاح انقدر قيافت مردونه شد و خوشگل شدي كه به بابا گفتم احساس مي كنم از بچگي در اومده و يه پارچه آقا شده راستي قند  عسلم موقع اصلاح ازت فيلم هم گرفتم و به بابايي هم حسابي سفارش كردم كه موقعي كه ان شااله خواستي داماد بشي و بري آرايشگاه اول فيلم اولين ارايشگاه...
6 مهر 1392

خواسته های یک مادر

فرزند عزیزم؛ پسرم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم، اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است، صبور باش و درکم کن؛ یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم، برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم؛ وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن؛ وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر؛ وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو؛ وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهای...
6 مهر 1392

بهترین روز دنیا،روز تولد توست،دلبرشیرینم تولد یک سالگیت مبارک

  روز يازده تير 1391 ُساعت چهارده و چهل و پنج دقيقه تو بيمارستان نجميه تهران به دنیا اومدی انگار همين دیروز بود که براي اولين بار روی ماهتو دیدم؛انگار همین دیروز بود که حس شیرین مادر شدن و به من چشوندی؛انگار همين ديروز بود كه با تمام نگراني‌هاي من و باباي قدم رو چشم ما گذاشتي و چشم‌هاي نازت رو رو به دنيا باز كردي هنوز صدای گریه تو اتاق زایمانم تو گوشمه هنوز حس اولین باری که تو آغوشم کشیدمت واز وجود خودم بهت شیر دادم تو بدنمه هنوز اولین باری که ٣٠ روز از بودنت کنار من وبابایی میگذشت واولین ماهدونگیت بود و ما تو ذوق وشوغ بودیم جلوی چشامه یادمه اولین واکسنت که ٢ ماهگی بود تنم میلرزید وقلبم درد میگرفت که میخوان سوزنت...
6 مهر 1392

در سایه آفتاب پدر

پسر قشنگم يادت مي يادمامان جونم يه متني در باره خواسته‌هاي يك مادر نوشته بودم بابايي تو نظراتش گفته بود چرا فقط مادر پس پدر چي هههههههههههه منم به خاطر اينكه دل بابايي نشكنه يه متن در مورد پدر آماده كردم تا واسه بابا اينجا بذاريم و از همين جا بهش بگيم كه من و شما چقدر دوستش دارم و قدر زحماتشو مي‌دونيم. بابايي عاشششششششششششششقتيم ......   پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‌ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم . می‏خواهم بگویم: ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏هایی را خوردی که مال تو نبودند ! ببخش...
6 مهر 1392